خدا اثز دیگر از کارو

 خـبـر دارى اى شیخ دانا که من خدا ناشناسم خدا ناشنــــــا س 

نه سربسته گویم دراین ره سخن نه ازچوبِ تکفیردارم هراس 

زدم چون قـدم ازعـدم در وجو د خدایـت بـرم اعتبارى نداشــت 
خـــداى تو ننگیـن وآلوده بــــود پرستیدنـش افـتخارى نداشـــت 

خــدائى بدیـنـسان اســـیـرنـیــا ز که برطاعت چون توئى بسته چشم 
خــدائى که بـهـر دو رکعت نماز گرآید به رحم وگرآید به خشــــــــم 

خــدائى که جـزدرزبـان عـــرب بــه دیـگـر زبـانـى نـفـهـمـد کــلام 
خــدائى که نـاگـه شود درغضب بسوزد به کین خرمن خاص وعام 

خــدائى چنان خودسر وبـلهـوس که قهرش کـنـد بـیـگـناهان تباه 
بـه پـاداش خـشنودى یک مگـس زدوزخ رهاند تنــــــــى پرگناه 

خــدائى کـه بـا شـهـپـر جـبرئیل کند شهــرى آباد را زیر و رو 
خــدائى کـه درکـام دریـاى نـیـل برد لشکر بى کرانــــــى فرو 

خــدائى کـه بى مزد مـدح وثـنـا نگردد به کار کســى چاره ساز 
خدا نیسـت بـیـچاره، ورنه چـرا به مدح وثناى تو دارد نیــــــاز 

خداى توگه رام و گه سرکش است چو دیوى که اش باید افسون کـنند 
دل او به "دلال بازى" خوش است وگرنه "شفاعتگران" چون کننــد؟ 

خـداى تـوبا وصـف غلمان وحـور دل بـنـده گـان را به دســت آورد 
به مکر و فریب و به تهدید و زور به زیر نگین هرچه هـسـت آورد 

خـداى تو مانند خان مغول "بتهدید چون برکشد تیغ حکم" 
زتهدیـد آن کـارفـرماى کـل "بمانند کرٌ و بیان صم و بکم" 

چو دریاى قهرش درآید به موج ندانـد گـنه کاره از بـى گناه 

به دوزخ درون افـکند فوج فوج مسلمان وکافر، سپید وسیاه 

خــداى تــو انــدرحـصـار ریــا نهان گشته کزکس نبیند گزند 
کسى دم زند گر به چون و چرا به تکفیر گـردد چـماقش بـلند 

خــداى تـو با خـیـل کـرٌ و بیان به عرش اندرون بزمکى ساخته 
چوشاهى که ازکار خلق جهان بـه کـــار حـرمخـانـه پــرداخـتـه 

نهان گشته درخلوتى تو به تو بـه درگاه او جز ترا راه نیست 
توئـى مـحرم او که ازکار او کسى در جهان جزتوآگاه نیست 

تو زاهد بدینسان خـدائى بـناز که مخلوق طبع کج اندیش تست 
اسیر نیاز است و پابـست آ ز خدائى چنین لایق ریش تســــت! 

نه پنهان نه سربسته گویم سخن خدانیست این جانور، اژدهاست 
مرنج ازمن اى شیخ دانا که من خدا ناشناسم اگر "این" خداست

                                        ((کارو))

 

♥ سه شنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:43 توسط هادی میلادی

عیدی اثری از کارو

 ای کسانی که در این کشمکش عید سعید

سر خوش و می زده با روی سپید

غرق در شوکت و در مکنت و بد مستی پول
به سیاهی شب بخت بدم می خندید
می نپرسید چرا؟
از چه این هموطن لخت به این صورت زشت
رو سیه ساخته و کو به کو افتاده به راه
آری ای هموطنان
سرگذشتیست مرا تیره در این روی سیاه

لحظه ای محض خدا خویش فراموش کنید
غم پنهانی من گوش کنید
در دل آتش فقر
در غم خاموشی
وز همه تلخی جانسوز که یک عمر کشید
قلب من بس که تپید
قلب من بس که شکست
نفسم بس که در اعماق دلم نعره کشید
هوسم بسکه به مغزم کوبید
پای یک مشت ستمکار فرومایه پست
بس که برخاک سیاهم مالید
مثل یک قطره سرشک
ازدل خون
زندگی بر لب چشمم غلطید
با سر آهسته زمین خورد و تن سرد زمین
لاشه مرده روحم بوسید
وندر آغوش به هم کفته وهم و جنون
مغز بیچاره بختم پوسید
نفسم....
هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود بسم

نفس بی کسم ای زنده دلان قطع کنید
سینه ام چاک کنید
این غبار سیه از روی رخم پاک کنید
به چه کار آیدم این چشمه خون
این تن مرده مرگ
که تن زنده من کرده چنین آواره
از کف سینه ام آرید برون
ببرید...
ببرید در بیابان سکوت
زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید

آری ای هموطنان
چشمه عشق در این ملک سراب است سراب
پایه عدل و شرف پاک خراب است خراب
عز و مردانگی و فهم عذاب است عذاب
جور بر مردم بد بخت صواب است صواب
آه ای چشم زمین قافله سالار زمان
باز گو با من سر گشته خور عالم تاب
آدمیت به کجا رفته کجا رفته شرف
کو حقیقت ز چه رو مرده چرا رفته به خواب
این چه رسمیت چه نظمیست چه وضعیست خدا
سبب این همه بد بختی عم کیست خدا
جز خدایان زر و کهنه پرستان پلید
هیچ کس زنده در این شب به خدا نیست خدا
کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار
که پیادست در آن حق وستمکار سوار
سر نوشت همه بازیچه مشتیست عیار
سر زحمت به طناب عدم از دار به دار
زیر خاک است گل و زینت گلدان ها خار
<

♥ سه شنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:43 توسط هادی میلادی

شاهکار کارو

 خدا وندا!




اگر روزی بشر گردی


زحال بندگانت با خبر گردی



پشیمان می شدی از قصه خلقت



از اینجا از آنجا بودنت !





خداوندا!



اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی



لباس فقر به تن داری



برای لقمه ی نانی



غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی



زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟



خداوندا



اگر با مردم آمیزی



شتابان در پی روزی



ز پیشانی عرق ریزی



شب آزرده ودل خسته



تهی دست و زبان بسته



به سوی خانه باز آیی



زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟





خدا وندا



اگر در ظهرگرماگیر تابستان



تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری



لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری



و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی



واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد



و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد



زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟



خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را!



تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

یکی را همچون من بدبخت



یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی



دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد



دگر آهم نمی گیرد



دگر این سازها شادم نمی سازد



دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد



دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد



نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید



نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد

اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد



خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟



فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟



اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟

به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!بگویید تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟



چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید



چرا او این چنین کور و کر و لال است
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی

و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها راچرا در پرده می گویمخدا هرگز نمی باشدمن امشب ناله نی را خدا دانم



من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد

خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است0



خدا پوچ است0



خدا جسمی است بی معنی



خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین استشب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشد



و گنجشك از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم

اگر حق است زدم زیر خدایی !!!



عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا

اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!چرا من روسیه باشم؟



چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟



خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بینندولی من با دو چشم خویشتن دیدمكه نامردان به از مردانز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند



خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان راخدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی



کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از



آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا



می لغزد
پس...قولت!اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم
 

♥ سه شنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:42 توسط هادی میلادی

صحنه های تلخ روزگار

 صحنه های تلخ عمرم دیدنیست    

 

مثنوی  درد من بشنیدنیست     

 

سوز و سرما و عطش بر آب ها

 

مردی از جنس خیابان خواب ها

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
♥ سه شنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:41 توسط هادی میلادی

شعر اعترافات تریاک وعاقبت معتادان

 منم تریاک  هم درمان هم درد

دوای درد معتادان ولگرد

ولی درد خودم درمان ندارد

دوائی بهتر از زندان ندارد

 بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
♥ سه شنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:40 توسط هادی میلادی

درد های من

 به نام تو ای خالق هستی..........

تو که نوشتی بر ما سرنوشتی..........

یکی را همچو من دیوانه کردی ...........

یکی را عاقلی تیز هوش کردی.........

چنان است تدبیر تو بر سرنوشتم.........

که گفتی در دل لحضه ای خوش ننوشتم........

چهار برادر بخشیدی برمن.........

درعوض گرفتی پدر از من........

بخشیدی برام دو خواهری..........

گفتی بزار بردارم بجاش یک برادری.........

مادرم همیشه میگفت شکر کن خدارو...........

همیشه کاری کن رضایت خدا باشد شما رو.......

تو گفتی نصیحت کننده دارد هادی.........

اگر مادرش باشد سر نمیزند گناهی...........

بزار بردارم مادرش تا کند هی گناهی........

تو گفتی بدم دستش بهانه............

بندازم جهنم هی کند آه وناله........

اگر دروغ است بگو خدایا خجالت نکش.......

بگو بفهمم خجالت نکش..........

چه ظلمی کردی بر من تو........

چه کاری کردی تو.........

یکی را شاهزاده آوردی .........

یکی را گدای خیابانی.........

یکی دستش فلج مادر زادی........

یکی دارد انگشت اضافی........

یکی مث خودت کردی.......

یکی را مث یزید کردی........

بگو جرمم چه بوده ........

چرا پدر بی پول بوده..........

چرا کودکی برای تکه نانی...........

رود در خیابان دنبال یک کاری.........

تو برمن ظلم کردی..........

بگو بامن چه کردی........

دوبرادر دو خواهر .........

من این فکر دارم در سر.......

برادرم هفده سال دارد........

تحمل سختی ندارد.........

وقتی یک سالش بود پدر رفت.....

مرا جای پدر می داند ولی مادر رفت.....

چه را جای مادر بداند...........

من میدانم که به رو نمی آورد........

میدانم وقتی نیستم گریه میکند.........

اما بخاطر اینکه ندانم ناراحته .......

برام هی جوک تعریف میکنه........

قدیما اصلا جوک بلد نبود.........

اصلا قدیم حوصلش نبود......

جرم او چیست بگو.......

خواهرم بی مادر شده......

در سنی که بهش احتیاج داره............

بخاطر خودم نیست غمم.......

بخاطر این هاست بغضم..........

میخام بگم نمیبینی.........

یامیبینی از عمد میکنی.........

چقد در عاشورا نظر کردم مادرم خوب شود...........

چقد دعا کردم در امام زاده ات تا بگیرم دعوای درد.........

چقد مریض و خوب کردی مادرم........

یهو بردی ناغافل مادرم.........

یه هشدار میدادی تا آماده شیم........

دوروز قبلش دنبال چاره شیم............

نبوسیدم دستش دارم حسرت بردل..........

چه کنم من با این درد دل.........

خدایا تقصیر تو نیست .........

پس تقصیر کیست.........

بگو تا بفهمم ای دانای رحیم..........

♥ سه شنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:38 توسط هادی میلادی

madar

 امروز با شاخه گلی سرخ ودستانی لرزان به دیدارت می آیم

این اشک های من از سردلتنگی است
دلتنگی برای بوسه زدن بر دستهای مهربانت
کاش بودی...
امروز دلم آتش گرفت ودوباره جای خالیت را حس کردم
می دانم جای تو خوب است
وفرشته های آسمان امروز را برایت جشن می گیرند
آخر میدانم که بهشت زیر پای توست....
کاش فقط امروز نگاهت را داشتم
خدایا کاش فقط یک بار دیگر
آغوشش را داشتم

 تبریک روز مادر, در سوگ مادر

میدونی دلتنگی یعنی چی؟
دلتنگی یعنی اینکه: بشینی به خاطراتت با مادرت فکر کنی ..
اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ..
ولی چند لحظه بعد ...
شوری اشکهای لعنتی ، شیرینی اون خاطره ها رو از یادت ببرند

 تبریک روز مادر, در سوگ مادر

چشم من بیا من رو یاری بکن
گونه‌هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری می‌شه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می‌خواد

 تبریک روز مادر, در سوگ مادر

بچه که بودم دلم به گرفتن گوشه چادر مادرم و رفتن به بیرون خوش بود
اکنون بزرگ شده ام مادرم را می خواهم , نه برای گرفتن گوشه چادرش
می خواهمش که با گوشه چادرش اشکهایم را پاک کنم.
نه اینکه دلم خوش شود که می دانم نمی شود !
شاید آرام بگیرد با بوی خوش چادر مادرم

 تبریک روز مادر, در سوگ مادر

در دو چشم تو خدا جا دارد / عشق با چشم تو معنا دارد
مادرم چشمه ی احساس تویی / عطر خوشبوی گل یاس تویی

 تبریک روز مادر, در سوگ مادر

 نبودنِ تــو
فقط نبودنِ تو نیست
نبودنِ خیلی چیزهاست...
کلاه روی سَرمان نمی‌ایستد!
شعر نمی‌چسبد...
پول در جیب‌مان دوام نمی‌آورد!
نمک از نان رفته!!!
خنکی از آب.............
" ما بی‌تو فقیر شده‌ایم " مادر....

 تبریک روز مادر, در سوگ مادر

مـــادر
تمام زندگیم درد مــیکند
دلــــم نوازش های مــــادرانه میخواهد

 تبریک روز مادر, در سوگ مادر

مادری که در کهنسالی با اینهمه درد و بیماری ،
وقتی می بینه هیچکس دردشو باور نداره ، با خودش میگه " حتمأ " من خوبم " و سعی میکنه با کمر خمیده و پای لنگش ادای آدمای سالمو در بیاره .
قدرشونو بدونیم تا وقتی هستند . زمان خیلی زود " دیر " میشه !!!

 تبریک روز مادر, در سوگ مادر

دغدغهء روزمره ام ، بودن توست !
نفس کشیدنت ..
ایستادنت ..
خندیدنت ..
"مــــــــــادرم"
تو باشی و خدا
دنیا برایم بس است ...

 تبریک روز مادر, در سوگ مادر

مادر، دستی بر گهواره دارد و دستی در دست خدا.
آن‌گاه که مادر، گهواره را تکان می‌دهد ، عرش خدا به لرزه درمی‌آید.
و همه‌ی فرشتگان سکوت می‌کنند تا زیباترین سمفونیِ هستی را بشنوند: 
لالایی مادر

♥ سه شنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:38 توسط هادی میلادی

m

 پدرم گرچه نبود وقت سفر

دست تقدیر مرا کرده جدا

مادرم با غم دوران نشین

پسرم رفته به دیدار خدا

♥ سه شنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:37 توسط هادی میلادی

مادر و پدر وزندگانی

 یادش بخیر وقتی مریض میشدیم و پزشک ازمون میپرسید بیماریت چیه ؟ منتظر مادرمون میشدیم و همیشه جواب دادن رو به اون میسپردیم چرا که میدونستیم مادر همون احساسی رو داره که ما داریم حتی از خودمون بیشتر دردمون رو احساس میکرد !!!
.
.
پدر جان
دکتر ها نیز مرا جواب کردند ؛ هیچکس علت بی خوابی ام را نفهمید …
هیچکس ندانست یاد تو هرشب از سقف اتاقم چکه میکند !
.
.
مادر پیر شده و آشپزخانه از تنها شدن نگران است …
یقه پیراهن پدر هراسان به آخرین دکمه های بسته شده با دست او خیره شده اند …
فرشته مو سفید خانه مان کوله بارش را بسته …
امروز برایم خاطره اولین روز مدرسه ام را گفت که وقتی وارد کلاس شدم و او میرفت گریه میکردم …
خواستم بگویم آخر مهربان آن روز زجه هایم برای چهار ساعت ندیدنت بود ولی یک عمر ندیدنت را چه کنم ؟؟؟ اما نگفتم …

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
♥ سه شنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:36 توسط هادی میلادی

مادر و پدر

 ( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . .

اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید !
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !
دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . . 

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !

وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . .

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری . . .

تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”
تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”
تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
تو ۰ سالگی : ” حق با شما بود ”
تو ۳۵ سالگی : “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”
تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . .
بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . .
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست  . . .

 

سلامتیه اون پسری که . . .
۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .
۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . .
باباش گفت چرا گریه میکنی ؟
گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . . 

آدما تا وقتی کوچیکن دوست دارن برای مادرشون هدیه بخرن اما پول ندارن . . .
وقتی بزرگتر میشن ، پول دارن اما وقت ندارن . . .
وقتی هم که پیر میشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن . . .
به سلامتی همه مادرای دنیا . . .

پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند !

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ ، نه ترس ، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم . . .  

شرمنده می کند فرزند را ، دعای خیر مادر ، در کنج خانه ی سالمندان . . .

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گردد . . .

به سلامتیه مادرایی که با حوصله راه رفتن رو یاده بچه هاشون دادن ، ولی تو پیری بچه هاشون خجالت میکشن ویلچرشونو هل بدن !

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن ، کوچک و کوچک تر میشود . . .
ولی پدر . . .
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند ، خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست . فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد . . .
بیایید قدردان باشیم . . .
به سلامتی پدر و مادرها 

دست پر مهر مادر تنها دستی است که اگر کوتاه از دنیا هم باشد ، از تمام دستها بلند تر است . . . 

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن . . .
پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو ؟
پسر میگه : من !
پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو ؟؟ !
پسر میگه : بازم من شیرم !
پدر عصبی مشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو !؟
پسر میگه : بابا تو شیری !
پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا . . .
به سلامتی هرچی پدره . . . 

مادر تنها کسی است که میتوان “ دوستت دارم ”هایش را باور کرد ، حتی اگر نگوید . . .

مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری

مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی

مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !

مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !

مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود !
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . .

اگر ۴ تکه نان خیلی خوشمزه وجود داشته باشد و شما ۵ نفر باشید ، کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید مطمئنا مادر  است . . . 

بیایید از امرو همین لحظه ، قدر پدر و مادر و همه عزیزان خود را بدانیم . . . 

 

♥ سه شنبه 13 خرداد 1394 ساعت 23:33 توسط هادی میلادی